|
ما بی چرا زندگانیم ، به مرگ خود آگاهان...
|
با بغض بخوانيد....بس كه حديث اين روزهاست....
چه بگويم؟...... سخني نيست .....
ميوزد از سر ِ اميد، نسيمي، ليک،
تا زمزمهئي ساز کند......
در همه خلوت ِ صحرا ، به رهاش ناروني نيست
چه بگويم؟ سخني نيست....
پُشت درهاي فروبسته، شب از دشنه و دشمن پر
به کجانديشی، خاموش نشستهست.
بامها،زير فشار شب
کج،
کوچه از آمدورفت شب بدچشم ِ سمج
خستهست .
چه بگويم؟ سخني نيست...
در همه خلوت ِ اين شهر، آوا ، جز ز موشي که درانَد کفني، نيست.
وندر اين ظلمتجا ، جز سيانوحهي شومرده زني، نيست.
ور نسيمي جنبد، به رهاش نجوا را
ناروني نيست
چه بگويم؟ سخني نيست
شاملو
ايران ِكهندانلود از [اینجا]
داره بوی لجن میاد.... بوی لجن عید ....باز
هشتاد و هفت-زمستان -هشتادو هفت
خورشيدتُ كي برده و كي سايه تُ آتيش زده؟
كه از پي اين همه شب ، شب رفته و شب اومده ؟
.....لشگر گلخوارُ كي به راه انداخته؟
خواهر خورشيد ُ كي به چاه انداخته؟
دو ماه آینده را نیستم .....
ده- زمستان-هشتادوهفت
مرغ شادی به دام گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموارْجای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کآتش از آب می کند پیغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع بر گرفته ایم از کام…
خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف تازه، سلام!
هشتاد وپنج - پاییز
اي كاش مي خواندي اي كاش، اين راز سر به مهر در ژرفناي چشمان
عاشقم...
اي
كاش مي دانستي اي كاش، معناي تپش قلبم در حضور بيدريغ خيالت....
اي
ترجمان زندگي در روزهاي صبوري .... تا طلوع ناب با تو بودنم چند غروب مانده
است….
اين ها را چه خوب يادم هست ...سحر گاهي بيگاه ...نوشتم .... توي ان سرماي سرد زمستاني كه گرم عشق بوديم ...و من عجيب دلخوش دلباختن...... حالا اما... توي اين روزهاي سربي ِ بي روزن ...مدام فكر مي كنم به اين كه از كجا مي شود به كجا رسيد...و اينكه چه حسرتي مي ماندت وقتي كه عشق گوشه چشمي مي نمايد و در چشم بر هم زدني كاخ ارزوهات مي شود مخروبه خاطرات ....و تو مي شوي گند چاله اي به هيات ادميزاد....و سنگي كه مي تپد تنها براي زنده ماندن .. نه زندگي...و خدايي كه توي اين قحطي نفسش به شماره افتاده.... و عقم مي نشيند از دوباره ساختن و دوباره ماندن...كاش اندكي مرگ....
پ.ن: اين روزها خيلي
تلخم ،با حسي كه انگار خشكيده...
و حوصله اي كه نيست براي نوشتن...
مرهمی نيست اگر براي دلتنگي ..
كوچه اي نيست اگر براي نگاهي ...
اگر كه ره به اشك مي زنم - به گاه لا لمانيُِ سيگار-
غصه اي نيست...
باران كه ببارد... تو هم خيس مي شوي....
تو که
از آن سر دنیا.... دنیای رنگ ونور و آدم های شاد، کنار آن کلیسا - که من
همیشه می گویمش مسجد جامع اسلواک ها !!! و تو شاهکار ارکیتچر- از انتاریو، ژست گرفته ای ...
با ان صورت شاد و حالا دیگر جا افتاده تر و دلخواه تر... همه حرفت اینکه : بینوا! دلت
را به کجای ان شهر بی صاحب خوش کرده ای...و هر بار کلی سرزنش که جای تو آنجا نیست..... که :
u`r incinerating ur youthfulness..... که تا دیر نشده بیا...و من که سکوت می کنم ...و توی دلم می گویم تو چه می دانی آخر؟ ... چه میدانی که چطور گره خورده این دل بی صاحب توی همه چیز ... توی هیچ چیز.... تو چه میدانی که همین من ، همین من لعنتی هنوزهم با روشنی قبل از طلوع ایستگاه سه توچال زندگی می کنم .... هنوز اسیر پیاده روی کنار نرده های سبز دانشگاه تهران توی انهمه شلوغی ، بین مردم چرک ان سوی خیابان ام.... ، که من هنوز اسیر پاییزهای تنبل ولخت تهران ام ...هنوزهم درگیر پیاده روی با اهنگ خش خش برگها توی ظهر های ساکت پاییزی ولیعصر.... پارک ملت تا پارک وی ..میدان کاخ تا گودو .... اسیر گودو حتی اگر دیگر نشود سیگار کشید.... تو نمی توانی بفهمی که من از حالا دارم روزشماری می کنم برای برف... برای برف تهران.... که ببارد.... که برویم بام...آن بالا پشت بام خلوتش یا توی میدان دربند یا آن بالا کنار استخر جمشیدیه چای بخوریم... برف بازی کنیم ....مثل بچه ها ....و خوب می دانم چقدر برایت مضحک است اما این دو پیک تلخی پنجشنبه غروب ها که بیصدا توی حلقم می ریزم را ، انگار ترجیح داده ام به بارهای انطرف .....من هنوز ، باران که می زند ...، توی شبهای ماه کامل ... دلم می رود یک جای دور .....دلم پر می کشد توی کوچه ای که به دخترش عشق می ورزیدم ....پر می کشد تا تمام روزهای تلخ و شیرین زیر سقف همین شهر سیاه با همین مردم گند.... می بینی دخترک ....درد اینجاست... درد اینجاست ... درد اینجاست ...
هستم
اگر مي روم ..... گر نروم نيستم
زبان وارد مرحله نهاييش شده.....نياز به وقت و تلاش فوق العاده دارد.....شايد تا
چند ماه اينده مدرك لازم را گرفته باشم.... سختيش براي من شايد گوش نكردن به
موسيقي وطني باشد... به دستور اكيد اقاي استاد.... زندگي بدون " :يادگار دوست" سخت مي شود برايم....به شدت اميدوارم اما...
هواي ِ خوب مثل زنِ خوب است
هميشه نيست
زماني هم كه هست
ديرپا نيست.
مرد اما پايدار تر است
اگر بد باشد
مي تواند مدت ها بد بماند
و اگر خوب باشد
به اين زودي بد نمي شود.
اما زن عوض مي شود
با بچه....سن....رژيم....س.ك.س....حرف....ماه.....بود و نبود آفتاب.....وقت خوش....
زن را بايد پرستاري كرد
با عشق.
حال آن كه مرد مي تواند نيرومند تر شود
اگر به او نفرت بورزند.
چالرز بوكوفسكي ، ترجمه احمد پوري
مي. لا. سل. فا. ره. سي
دو .ره. سي. فا. سل. لا. مي
انگشتان تو نتهاي موسيقي را
پرواز ميدهد.
و آواز تو گرماي آتش است
و ساق پاي تو مفهوم الكل است....
C2
H5
OH
امشب چشمانت را به من بده
تا با آتش آن
سيگاري روشن كنم
امشب چشمانت را به من بده
امشب چشمان آسمانيت را به من بده
چرا كه انتظار باران
باران را
به تاخير ميندازد.....
شصتم /تابستان /هشتاد و هفت
به شدت به سفر احتياج داشتم... امروز برگشتم.... آن
هم بعد از مهماني سه شنبه شب سينا كه مشتاق به رفتن نبودم و معذورات اجازه نرفتن
نداد ...ديگر
حوصله لوليدن بين اين جماعت سيخ سيخ نمانده... حتي اگر پارتنرم آن زيباروي بلند قد دكلته پوش باشد... فضاي مهماني و تاريكي اتاق ياد اور نوازش دستهاي توست ... اولين بار ... مهماني شهريار...بوسيدن انگشتهايت وقت خداحافظي.... نميدانم....
شايد پير شده ام اما اين را خوب مي دانم كه از جنس سكوتم... از جنس شبهاي ساحل دهكده ساحلي .....تنها، خودم و صداي امواج....
از همين جا به همه مخصوصا به خواهره هم حق مي دهم وقتي بگويد مثل ادميزاد نيستم......هي هوار بزند كه: مردم گريزي بيچاره !!! من هم بگويم مردم گريز نه ، درستش را من مي گويم از مردم متنفرْ ...بعد هم هي او بگويد و هي من بگويم... سر از بحث هاي فلسفي وعاطفي و مهربانانه و انسانشناختانه در بياوريم .... من از.سنگ تيپا خورده رنجور و دشنام پست افرينش و نغمه ناجور بگويم و او آتشفشان روشني شود و فرياد بزند كه " تا كي اخهههههههههههههه ؟".....كشدار و بلند انگار كه يك قرن طول بكشد... وباز محكوم شوم به جدي نگرفتن هيچ چيز... و فكر كنم به اين كه چرا بحث هايم با خواهره مرا ياد "پري"مهرجويي مي اندازد.... و فكر كنم به اين هواي سرد ناجوانمردانه.... و غرق شوم در داستان سرما و دندان....
پ.ن : تند تند نوشتم و بي حوصله
