تبليغاتX
فریاد خاموش
ما بی چرا زندگانیم ، به مرگ خود آگاهان...

با بغض بخوانيد....بس كه حديث اين روزهاست....


چه بگويم؟...... سخني نيست .....

 مي‌وزد از سر ِ اميد، نسيمي، ليک،

 تا زمزمه‌ئي ساز کند......

در همه خلوت ِ صحرا ، به ره‌اش ناروني نيست

چه بگويم؟ سخني نيست....

 پُشت درهاي فروبسته، شب از دشنه و دشمن پر

به کج‌انديشی، خاموش نشسته‌ست.

بام‌ها،زير  فشار شب

کج،

کوچه از آمدورفت  شب  بدچشم ِ سمج

خسته‌ست .

چه بگويم؟ سخني نيست...

در همه خلوت ِ اين شهر، آوا ، جز ز موشي که درانَد کفني، نيست.

وندر اين ظلمت‌جا ، جز سيانوحه‌ي شومرده زني، نيست.

ور نسيمي جنبد، به ره‌اش نجوا را

ناروني نيست

چه بگويم؟ سخني نيست

شاملو

پانزدهم-پاييز- هشتادوهشت

+ نوشته شده در  ساعت 0:0 AM  توسط فریاد خاموش  | 


ايران ِكهن

 
اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو

اى بغضِ گل انداخته، فريادِ خطر شو

اى روىِ برافروخته, خود پرچمِ ره باش

اى مشتِ برافراخته, افراخته ترشو

اى حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آى

از خانه برون چيست كه از خويش به در شو

گر شعله فرو ريزد، بشتاب و مينديش

ور تيغ فرو بارد، اى سينه سپر شو

خاكِ پدران است كه دستِ دگران است

هان اى پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو

ديوارِ مصيبت كده ىِ حوصله بشكن

شرم آيدم از اين همه صبرِ تو، ظفر شو

تا خود جگرِ روبهكان را بدرانى

چون شير درين بيشه سراپاى،جگر شو

مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست

خود بر سرِ این، تن به قضا داده، قدر شو

فرياد به فرياد بيفزاى، كه وقت است

در يك نفسِ تازه اثرهاست، اثر شو

ايرانىِ آزاده! جهان چشم به راه است

ايران ِكهن در خطر افتاده، خبر شو

مشتى خس و خارند، به يك شعله بسوزان

بر ظلمتِ اين شامِ سيه فام، سحر شو
18 تیر1388

دانلود از [اینجا]



+ نوشته شده در  ساعت 6:17 PM  توسط فریاد خاموش  | 

داره بوی لجن میاد.... بوی لجن عید ....باز

                            هشتاد و هفت-زمستان -هشتادو هفت

+ نوشته شده در  ساعت 2:37 PM  توسط فریاد خاموش 

خورشيدتُ كي برده و كي سايه تُ آتيش زده؟

كه از پي اين همه شب ، شب رفته و شب اومده ؟

.....لشگر گلخوارُ كي به راه انداخته؟

خواهر خورشيد ُ كي به چاه انداخته؟

+ نوشته شده در  ساعت 10:48 PM  توسط فریاد خاموش 

  دو ماه آینده را نیستم .....

ده- زمستان-هشتادوهفت

+ نوشته شده در  ساعت 9:18 AM  توسط فریاد خاموش  | 

هميشه اولين ها ماندگارترند...شايد هم بي تكرار...اولين عشق...اولين لمس...اولين بوسه ...اولين آغوش...
براي من اما هميشه اولين برف چيز ديگريست....هميشه تازه و بكر...
شب هاي خالي از آدم،
 آدم هاي راحت طلب خانه نشين شده از سرما ....
 گلابدره...  با آن كوچه خيس و شيبدار
چاي داغ ميدان دربند...بخار لبو و باقالي...
 و زمستان و ديوانگي هام وقتي كه بلند مي خوانم :
برف نو، برف نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته ای بر بام.
پاکی آوردی - ای امید سپید! -
همه آلوده گی ست این ایام.
راه شومی ست می زند مطرب
تلخ واری ست می چکد در جام
اشک واری ست می کُشد لب خند
ننگ واری ست می تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش هم رنگ می زند رسام.

مرغ شادی به دام گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموارْجای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کآتش از آب می کند پیغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع بر گرفته ایم از کام…
خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف تازه، سلام!

هشتاد و هشت-پاييز
تهران سپيدپوش

پ .ن :  ششم و هفتم زمستان ،توي اين شبهاي
سرد  زمستاني، كنسرت استاد عليزاده ،زندگيست
فراموش نشود.
+ نوشته شده در  ساعت 0:8 AM  توسط فریاد خاموش  | 

 تمام شده ام انگار .........

هشتاد وپنج - پاییز

+ نوشته شده در  ساعت 9:10 AM  توسط فریاد خاموش 

 

اي كاش مي خواندي اي كاش، اين راز سر به مهر در ژرفناي چشمان عاشقم...

          اي كاش مي دانستي اي كاش، معناي تپش قلبم در حضور بيدريغ خيالت....

          اي ترجمان زندگي در روزهاي صبوري .... تا طلوع ناب با تو بودنم چند غروب مانده است….

اين ها را چه خوب يادم هست ...سحر گاهي بيگاه ...نوشتم .... توي ان سرماي سرد زمستاني كه گرم عشق بوديم ...و من عجيب دلخوش دلباختن......  حالا اما... توي اين روزهاي سربي ِ بي روزن ...مدام فكر مي كنم به اين كه از كجا مي شود به كجا رسيد...و  اينكه چه حسرتي مي ماندت وقتي كه عشق گوشه چشمي مي نمايد و در چشم بر هم زدني كاخ ارزوهات مي شود مخروبه خاطرات ....و تو مي شوي گند چاله اي به هيات ادميزاد....و سنگي كه مي تپد تنها براي زنده ماندن .. نه زندگي...و خدايي كه توي اين قحطي نفسش به شماره افتاده.... و عقم مي نشيند از دوباره ساختن و دوباره ماندن...كاش اندكي مرگ....

     پنجاه و نهم/پائیز


پ.ن: اين روزها خيلي تلخم ،با حسي كه انگار خشكيده...

و حوصله اي  كه نيست براي نوشتن...

+ نوشته شده در  ساعت 2:35 AM  توسط فریاد خاموش  | 

هوای حوصله ابریست
حالا من مانده ام و آسمان سربی رنگ این روزها...
و بارانی که نامت را می شوید از ذهن شیشهء غبار گرفته پنجره اتاق...
بیهوده دست و پا می زنی....هزار هزار باران پاییزی هم محو نمی کند ....یادت را از ذهن خاطره ها....

                                                                                                           اوج پاییز
                                                                                                                                                تهران ابری
پ.ن :این روزها که اهنگها احساسی نمی دهند جز تهوع و استفراغ،
فکر می کنم ارزش گوش کردن داشته باشد: پاییز (پری زنگنه )
+ نوشته شده در  ساعت 5:22 AM  توسط فریاد خاموش  | 

غصه اي نيست! 

جوابي نيست  اگر براي سلامي ...

مرهمی نيست اگر براي دلتنگي ..

كوچه اي نيست اگر براي نگاهي ...

اگر كه ره به اشك مي زنم - به گاه لا لمانيُِ سيگار-

غصه اي نيست...

باران كه ببارد... تو هم خيس مي شوي....

 
                                                       چهل وچهار/پاييز                                                              
+ نوشته شده در  ساعت 11:9 PM  توسط فریاد خاموش 

 پاری وقتها ....همان وقتها که ولو می شوم روی تخت ....جنین وار، جمع می شوم توی خودم ... فکر می کنم به اینکه چقدر گاهی نفس کشیدن سخت می شود برای ادم توی این شهر.... بس که  همه غریبه اند و نا همگون برایم ....و غرق می شوم در اینکه با همه تلخی نفوذ کرده در کام هر شیارش....جا خوش کرده  در دل هر یاد و یادگارش....من.... آری من .... این شهر کثافت را دوست دارم ....و تو این را نمیفهمی....

تو که از  آن سر دنیا.... دنیای  رنگ ونور و آدم های شاد، کنار آن کلیسا - که من همیشه  می گویمش  مسجد جامع اسلواک ها !!! و تو شاهکار ارکیتچر- از انتاریو، ژست گرفته ای ... با ان صورت شاد و حالا دیگر جا افتاده تر و دلخواه تر... همه حرفت اینکه : بینوا! دلت را به کجای ان شهر بی صاحب خوش کرده ای...و هر بار کلی سرزنش که جای تو آنجا نیست..... که :

u`r incinerating ur youthfulness..... که تا دیر نشده بیا...و من که سکوت می کنم ...و توی دلم می گویم تو چه می دانی آخر؟ ...  چه میدانی که چطور گره  خورده این دل بی صاحب توی همه چیز ... توی هیچ چیز.... تو چه میدانی  که همین من ، همین من لعنتی   هنوزهم  با روشنی قبل از طلوع  ایستگاه سه توچال زندگی می کنم .... هنوز اسیر  پیاده روی کنار نرده های سبز دانشگاه تهران توی انهمه شلوغی ، بین مردم چرک ان سوی خیابان ام....  ، که من هنوز اسیر پاییزهای تنبل ولخت تهران ام ...هنوزهم درگیر پیاده روی با اهنگ خش خش برگها توی ظهر های ساکت پاییزی ولیعصر.... پارک ملت  تا پارک وی   ..میدان کاخ تا گودو .... اسیر گودو حتی اگر دیگر  نشود سیگار کشید.... تو نمی توانی بفهمی  که من از حالا  دارم روزشماری می کنم برای برف... برای برف تهران.... که ببارد.... که  برویم بام...آن بالا پشت بام خلوتش یا توی میدان دربند یا آن بالا کنار استخر جمشیدیه چای بخوریم... برف بازی کنیم ....مثل بچه ها ....و خوب می دانم چقدر برایت مضحک است اما این دو پیک تلخی پنجشنبه غروب ها که بیصدا توی حلقم می ریزم را ، انگار ترجیح داده ام  به بارهای انطرف .....من  هنوز ، باران که می زند ...، توی شبهای ماه کامل ... دلم می رود یک جای دور .....دلم پر می کشد توی کوچه ای که به دخترش عشق  می ورزیدم ....پر می کشد تا تمام روزهای تلخ و شیرین زیر سقف همین شهر سیاه با همین مردم گند.... می بینی دخترک ....درد اینجاست... درد اینجاست ... درد اینجاست ...  

بیست و هشتِ پاییز /87

+ نوشته شده در  ساعت 2:58 AM  توسط فریاد خاموش  | 

هستم اگر مي روم ..... گر نروم نيستم

انگار به زندگي برگشته ام .... لعنتي باورت مي شود؟.... بعداز ايييييييييييييييين همه وقت.....نمي دانم از كي و كجا و چگونه؟شايد جرقه ي تغيير از همان خبر به ظاهر بد بود.....فردايش بيدار شدم و گفتم بايد عوض شود همه چيز .... و شد....نه با كمك خدا ونه با كمك هيچ روانشناس ديوانه اي ... با كمك خودم  و فقط خودم ..... باورش براي خودم هم سخت است..... يكباره..... زنده ماني ِ هر لحظه با سيگار جايش را بدهد به دويدن هر شب ، و كوه رفتن هفته اي يك بار  هدفش فتح دماوند باشد.....و هزار تغيير مثبت ديگر....بگذريم.

زبان وارد مرحله نهاييش شده.....نياز به وقت و تلاش فوق العاده دارد.....شايد تا چند ماه اينده مدرك لازم را گرفته باشم.... سختيش براي من شايد گوش نكردن به موسيقي وطني باشد... به دستور اكيد اقاي استاد.... زندگي بدون " :يادگار دوست" سخت مي شود برايم....به شدت اميدوارم اما....عكاسي از علاقه منديهاي قديمي ست كه مثل ساز نيمه كاره ماند.... هدفم براي وبلاگ تبديلش به فتو بلاگ است ..... دركلاسهاي خانه عكاسان پيش ثبت نام كرده ام....كاش معجره اي شود و ان دوربين كانن عزيز دل را هم تا ان وقت داشته باشم.....


دوازده /شهريور/هشتادوهفت

+ نوشته شده در  ساعت 2:26 AM  توسط فریاد خاموش  | 

گاهي بعضي ادم ها را جلوي خودشان كه مي گذاري....خود بي نقابشان اما ....
رم مي كنند ..... داستان غريبي است اين جفتك پراني ادم ها در اين مواقع....
+ نوشته شده در  ساعت 0:23 AM  توسط فریاد خاموش  | 

هواي ِ خوب مثل زنِ خوب است
هميشه نيست
زماني هم كه هست
ديرپا نيست.
مرد اما پايدار تر است
اگر بد باشد
مي تواند مدت ها بد بماند
و اگر خوب باشد
به اين زودي بد نمي شود.
اما زن عوض مي شود
با بچه....سن....رژيم....س.ك.س....حرف....ماه.....بود و نبود آفتاب.....وقت خوش....
زن را بايد پرستاري كرد
با عشق.
حال آن كه مرد مي تواند نيرومند تر شود
اگر به او نفرت بورزند.
 

چالرز بوكوفسكي ، ترجمه احمد پوري

+ نوشته شده در  ساعت 1:4 AM  توسط فریاد خاموش 

 

مي. لا. سل. فا. ره. سي
دو .ره. سي. فا. سل. لا. مي
انگشتان تو نت‌هاي موسيقي را
پرواز مي‌دهد.
و آواز تو گرماي آتش است

و ساق پاي تو مفهوم الكل است....
C2
H5
OH

امشب چشمانت را به من بده
تا با آتش آن
سيگاري روشن كنم
امشب چشمانت را به من بده
امشب چشمان آسمانيت را به من بده
چرا كه انتظار باران
باران را
به تاخير ميندازد.....

 

شصتم /تابستان /هشتاد و هفت

+ نوشته شده در  ساعت 0:9 AM  توسط فریاد خاموش 

ديشب در آينه ديدمش
اين شمع نيمه جان چه بي فروغ
بر مرگ نور گريه ساز كرده بود....
+ نوشته شده در  ساعت 1:3 AM  توسط فریاد خاموش  | 


انگار كه روزي، تو، سهمم...عشقم....حقم ...ازين زندگي بودي....
مي شود اما به حقت ازين زندگي نرسي ...
مي شوداما به سهمت ازين زندگي نرسي ...
مي شود اما به عشقت ازين زندگي نرسي ....

خبري كه خيلي وقت بود منتظرش بودم بالاخره رسيد.....
چه مي شود كرد؟
ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت
چهاردهم/مرداد/سرطان
+ نوشته شده در  ساعت 2:36 AM  توسط فریاد خاموش 

به شدت  به سفر احتياج داشتم... امروز برگشتم.... آن هم بعد از مهماني سه شنبه شب سينا كه مشتاق به رفتن نبودم و معذورات اجازه نرفتن نداد ...ديگر حوصله لوليدن بين اين جماعت سيخ سيخ نمانده... حتي اگر پارتنرم آن زيباروي بلند قد دكلته پوش باشد...  فضاي مهماني و تاريكي اتاق ياد اور نوازش دستهاي توست ... اولين بار ... مهماني شهريار...بوسيدن انگشتهايت وقت خداحافظي.... نميدانم.... شايد پير شده ام اما اين را خوب مي دانم كه از جنس سكوتم... از جنس شبهاي ساحل دهكده ساحلي .....تنها، خودم و صداي امواج....

از همين جا به همه مخصوصا به خواهره هم حق مي دهم وقتي بگويد مثل ادميزاد نيستم......هي هوار بزند كه: مردم گريزي بيچاره !!! من هم بگويم مردم گريز نه ، درستش را من مي گويم از مردم متنفرْ ...بعد هم هي او بگويد و هي من بگويم...  سر از بحث هاي  فلسفي وعاطفي و مهربانانه و انسانشناختانه در بياوريم .... من از.سنگ تيپا خورده رنجور و دشنام پست افرينش و نغمه ناجور بگويم و او آتشفشان روشني شود و فرياد بزند كه " تا كي اخهههههههههههههه ؟".....كشدار  و بلند انگار كه يك قرن طول بكشد... وباز محكوم شوم به جدي نگرفتن هيچ چيز... و فكر كنم به اين كه چرا بحث هايم با خواهره مرا ياد "پري"مهرجويي مي اندازد.... و فكر كنم به اين هواي سرد ناجوانمردانه.... و غرق شوم در داستان سرما و دندان....

چهل و سه /تابستان

پ.ن : تند تند نوشتم و بي حوصله

+ نوشته شده در  ساعت 0:23 AM  توسط فریاد خاموش 

هامون،هامون،هامون،هامون،هامون،هامون،هامون هم......
رفت.
+ نوشته شده در  ساعت 0:5 AM  توسط فریاد خاموش  | 

امروز نيوه مانگ. را ديدم ...زيبا بود ....كاش همه ببينند.
 دانلود يخشي از موسيقي متن فيلم كه دوست داشتم
موسيقي متن كامل فيلم
کاری از استاد علیزاده اينجا هست
لينك دانلود فیلم 1
لينك دانلود فيلم 2

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  ساعت 0:55 AM  توسط فریاد خاموش