تبليغاتX
بي صدا حرف
ما بی چرا زندگانیم ، به مرگ خود آگاهان...
 آرام وبيصدا مشغول پيله بافتنم...

دگرديسي هميشه دردناك است....

كاش پروانه اي در راه باشد...

 


پ.ن :مي روم توي كاغذهام...

دلتنگ قلم وجوهردان و دفترچه ام...              

+ نوشته شده در  ساعت 0:37 AM  توسط فریاد خاموش  | 

شب آغاز هجرت تو

شب در خود شکستنم بود....

شب بیرحم رفتن تو

شب از پا نشستنم بود....


*پ.ن :بالاخره خبر تو هم رسيد.....

+ نوشته شده در  ساعت 0:9 AM  توسط فریاد خاموش 

هنوز مي پرستمت

هنوز ماه من تويي....

+ نوشته شده در  ساعت 12:29 PM  توسط فریاد خاموش 

.... اما من ،بی نام تو

حتی یک لحظه احتمال ندارم

چشمان تو ،

عین الیقین من

قطعیت نگاه تو،

دین من است

من از تو ناگزیرم

من ،بی نام ناگزیر تو ،می میرم

بيست وپنجم بهار نود

+ نوشته شده در  ساعت 10:49 PM  توسط فریاد خاموش  | 


سوم عيد از ماموريت يك ماهه برگشتم تهران....
چهارم عيد صبح زذم بيرون به سفر،سيزذه عيد هم برگشتم با عميقترين خواب تاريخ .
با وجود لطف دوستان و فاميل در خصوص از آدميزاد فراري بودن ،غير اجتماعي بودن و در آخر وحشي بودنمان در اينجاخدمتشان عارضيم كه اي جماعت بز ،بنده تمام قد ...يدم به روابطتان و ايضا بوي لجن عيد و بحث هاي كپك زده و ديدو بازديد هاي از جنس تورو خدا ميوه پوس كنيدتان.
به تحقيق!! اين بهترين عيد عمرم بود،
انقدر قرار نبود خوب و رويايي باشه همه چيز،
والا!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  ساعت 3:43 AM  توسط فریاد خاموش  | 

....ای فارغ از حال من، چون یاد آورم
رو گرداندن تو را
ترسم سوز درد من، آه سرد من
گیرد دامن تو را
کردی جفا دیگر مکن
چشم عاشق را تر مکن...چشم عاشق را تر مکن

پی نوشت:

اجرای دسته جمعی -گروه کساخیل مست                                                                                                                        هشتاد ونهم زمستان  -خلیج فارس -ساحل نايبند-مهتاب شب ۲بامداد

-
*فلش بک: پارک قيطريه تابستان ۸۹

+ نوشته شده در  ساعت 9:31 AM  توسط فریاد خاموش  | 

من از آن روز كه در بند توام آزادم....

.

.


+ نوشته شده در  ساعت 11:35 PM  توسط فریاد خاموش 

 مشت می‌کوبم بر در، پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها،
من دچار خفقانم، خفقان.
من به تنگ آمده‌ام از همه چیز!
بگذارید هواری بزنم:
- آی!
با شما هستم!
این درها را باز کنید!
من به دنبال فضایی می‌گردم:
لب بامی، سر کویی، دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم،
آه!
می‌خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره‌ی درد مرا باید این داد کند
از شما "خفته‌ی چند"!
چه کسی می‌آید با من فریاد کند؟

[فریدون مشیری]

+ نوشته شده در  ساعت 10:54 PM  توسط فریاد خاموش 

زياد نبود كه مي شناختمش... فقط به اندازه چند بار خدا قوت و خسته نباشيد روزانه ...مثل همه آدم هاي اينجا بود... ساده و بي نقاب...ديروز حوالي عصر بود ...اخرين ساعات كار...سر وصدا زياد ...كاري داشت...آمد جلوتر...خيلي نزديك...صورت به صورت... آنقدر كه داد نزنيم...مشكلي بود.... گفت...بنا شد، اول وقت فردا بيايد براي چاره اي...امروز صبح اول وقت كاري رفت زير يك ماشين سنگين...كار به طبيب و دارو نكشيد...رفت ....ديگر نبود... به همين سادگي ....ديدمش وقت بردن، انگار هيچوقت نبوده... خبرش كه آمد... دنيا تيره تار شد و راه نفس تنگ... پشتم لرزيد... با بغضي كه آخر بي صدا گوشه اي تركيد...دلم سوخت، نه براي او كه جست از زندان ...كه بيشتر براي خودم ......امروز ...آنجا...چقدر دلم خواست تمام آدمهاي خودخواه و گم شده و اسير، پاي جنازه آن مرد با من بودند تا مي ديدند آخرمان را... تا خوب خر فهم مي شدند آخر دنيايي كه توش مشغول پاره كردن همديگرند كجاست....تا به جان درك مي كردند... كه چقدر فرصت كوتاه است و سفر جانكاه... شايد كه قدر بدانيم با هم بودنمان را....امروز ...آنجا.....دلم گرفت و باز رفت توي آن كوچه... كوچه آرزوها كه جز ياد و بغض چيزي ندارد انگار .... ...آمدم اينجا با بيصداتربن فريادها گلو پاره كنم :كه آي دنيا!!! من... دستت را بدجور خوانده ام... آمدم بگويم،من خوب مي دانم، با آن مرد... بي آن مرد... بي من... بي تو.... حتي با همه يادها و اي كاش هاي مانده در دل.... با همه كوچه هايي كه دوباره گذشتن ازشان مرد مي خواهد...... زندگي ادامه دارد... زندگي ادامه دارد وقتي زير لب تلخ مي خوانم :

اي كاش مي خواندي اي كاش،

اين راز سر به مهر، در ‍‍‍ ژرفناي چشمان عاشقم...

اي كاش مي دانستي، اي كاش،

معناي طپش قلبم در حضور بي دريغ خيالت ....

هفتادودوم زمستان
+ نوشته شده در  ساعت 10:16 PM  توسط فریاد خاموش  | 

My Blueberry Nights

The last few days, I"ve been learning not to trust people and I"m glad I"ve failed. Sometimes we depend on other people as a mirror to define us and tell us who we are and each reflection makes me like myself a little more
+ نوشته شده در  ساعت 11:20 PM  توسط فریاد خاموش 

برخیز و بیا
برخیز و به جاده نگاه نکن
که همیشه خود را به تاریکی می‌زند
فهمیده‌ام هرکس چراغ جاده خود باید بوده باشد.
حیف نیست
بهار
از سر اتفاق بغلتد در دستم
آن وقت
تو نباشی!

«شمس لنگرودی»

شصت وچهار زمستان

+ نوشته شده در  ساعت 9:0 AM  توسط فریاد خاموش  | 

چه اسفندها ... آه !
چه اسفندها دود کردیم !
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند این روزها می رسی

از همین راه .....


يكم اسفند.89
+ نوشته شده در  ساعت 7:58 PM  توسط فریاد خاموش 

در كنار جوي
من نشسته
آب در رفتار
در تمام هفته
خسته
انتظار جمعه را دارم
در تمام جمعه
باز از فرط تنهايي
انتظار شنبه است و كار
من نشسته
آب در رفتار

پنجاه ونه زمستان
جمعه متروك
+ نوشته شده در  ساعت 6:26 PM  توسط فریاد خاموش 

نه !
کاري به کار عشق ندارم
من هيچ چيز و هيچ کسي را
ديگر
در اين زمانه دوست ندارم
انگار
اين روزگار چشم ندارد من و تو را
يک روز
خوشحال و بي ملال ببيند
زيرا
هر چيز و هر کسي را
که دوست تر بداري
حتي اگر که يک نخ سيگار
يا زهرمار باشد
از تو دريغ مي کند
پس من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار ، ديگر
کاري به کار من نداشته باشد
اين شعر تازه را هم
ناگفته مي گذارم
تا روزگار بو نبرد
گفتم که
کاري به کار عشق ندارم


قيصر امين پور

+ نوشته شده در  ساعت 6:8 PM  توسط فریاد خاموش 

Prendre le temps de donner, c'est une journée trop court pour etre egoiste

از زمان برای بخشش استفاده کن، این (زندگی) روز بسیار کوتاهی است برای خودخواه بودن...

+ نوشته شده در  ساعت 0:36 AM  توسط فریاد خاموش 

Loin là dans le soleil
Sont ma plus haute aspiration
Je ne peut pas les atteindre mais
Je peux regarder et de
voir leur beauté
Croire en eux et tenter de
suivre lorsqu'elles aboutissent

Louisa May Alcott

 دوردست ها
در فراسو
در بطن تابش خورشید
والاترین الهامات من مأوا یافته اند
شاید نتوانم به انتها دست یابم
ولی می توانم جستجوگر آنها باشم
و ... آنها را به نظاره بنشینم
باورشان کنم و بکوشم
مقصدی را که رهنمودند پی گیرم....

       

+ نوشته شده در  ساعت 0:30 AM  توسط فریاد خاموش  | 

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت....
« فریدون مشیری »
+ نوشته شده در  ساعت 11:33 PM  توسط فریاد خاموش 

كسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم كسی اینجاست ؟
كسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا كه لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست

                                         <<م. اخوان ثالث>> 

+ نوشته شده در  ساعت 5:20 PM  توسط فریاد خاموش 

به قلم می گویم :
ای همزاد ای همراه
ای هم سرنوشت
هردومان حیران بازی های دوران های زشت
شعرهایم را نوشتی
دست خوش
اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟

« فریدون مشیری »

+ نوشته شده در  ساعت 5:17 PM  توسط فریاد خاموش 

هميشه كم ميارمت....

.

.

.

+ نوشته شده در  ساعت 10:56 AM  توسط فریاد خاموش 

انگار همين ديروز بود...

آنروز ما بوديم ،گرم ِ گرم ِ ،حتي با آن هواي ـ سرد ـ سوز ْ برف ...

امروز نابوديم،بي آن هواي ـ سرد ـ سوز ْ برف ...

حالا نه من مانده، نه تو ،نه ما ،فقط سوز،سوز ديگرست...

ببين ، بين واقعيت و خيال چقددددددر فاصلست.

انگار همين ديروز بود.

پانزده اسفند هشتاد ونه

+ نوشته شده در  ساعت 7:2 PM  توسط فریاد خاموش 

گلچهره مپرس
آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد
گلچهره مپرس
پروانهء تو بی تو کجا رها شد
مپرس
مپرس

مرنجان دلــت را
رها کن غمت را رها کن
مخور غم مخور غم نـــگارا

گلچهره مپرس
آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد...
مپرس
مپرس

گلچهره

سي وهشت زمستان



+ نوشته شده در  ساعت 11:23 AM  توسط فریاد خاموش 

به خوابم نيا....

به خوابم نيا....

به خوابم نيا....

سی و پتجم زمستان

+ نوشته شده در  ساعت 10:9 PM  توسط فریاد خاموش 

 ستم از کسی ست بر من که ضرورتست بردن/نه قرار زخم خوردن، نه مجال آه دارم نه فراغت نشستن، نه شکیب رخت بستن/نه مقام ایستادن، نه گریزگاه دارم /نه اگر همی‌نشینم نظری کُند به رحمت/نه اگر همی‌گریزم دگری پناه دارم...       

                                                                                           سعدی(غزلیات)

 

بیست وهشت زمستان هشتادونه

+ نوشته شده در  ساعت 1:12 PM  توسط فریاد خاموش  | 

 

خنک آن قمار بازي که بباخت هرچه بودش/ و نماند هيچش الا هوس قمار ديگر

+ نوشته شده در  ساعت 12:57 PM  توسط فریاد خاموش 

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشم‌ام... سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
از پای فتادیم چو آمد غم هجران  ... در درد بمیرم چو از دست دوا رفت
                                                                                               بیست وشش زمستان
                                                                                                                                   تهران سپیدپوش
 
+ نوشته شده در  ساعت 11:9 PM  توسط فریاد خاموش  | 

با همين سكوت...با همين بيخبري....با همه برنامه هايي كه براي اين ماه داشتم و به گا رفت....اولين دي ماه... چه تلخ مي گذرد گاهي روزگار.... چقدرررررر تلخ...
+ نوشته شده در  ساعت 0:44 AM  توسط فریاد خاموش 

اگر كه ره به اشك مي زنم به گاه لالماني و سيگار

غصه اي نيست ،باران كه ببارد تو هم خيس مي شوي

غصه اي نيست ....

دهم-زمستان-هشتادونه

+ نوشته شده در  ساعت 0:31 AM  توسط فریاد خاموش  | 

هواي حوصله ابريست....

.

.

.

+ نوشته شده در  ساعت 12:22 PM  توسط فریاد خاموش 

From in Google Reader
1- هرگز خود را در موقعیتی قرار ندهید که فرصت فکر کردن پیدا کنید. هر وقت احساس کردید ممکن است فکر کنید به تلویزیون پناه ببرید.
2-هیچ کتابی نخوانید.( مجلات سرگرمی و فکاهی مجاز است)
3-هرگز به جز فیلمهای سرگرم کننده که نیازی به تعمق ندارد فیلم دیگری نبینید.
4-مطمئن باشید همواره حساسیتی به اتفاقات و اطراف خود ندارید.
5-یکی یا دو اصل در زندگی برای خود تعریف کنید و هرگز آنرا تغییر ندهید.(اصل مهم ایمان خدشه ناپذیر)
6-همیشه رگ گردنتان را آماده باد کردن برای کسانی که در مورد بدیهیات سوال می‌کنند نگه دارید.
7-هر حرفی که از دهانتان درآمد حقیقت مطلق فرض کنید و از آن دفاع کنید
8-از این جملات زیاد استفاده کنید: خدا بهتر میداند، قسمتم این بود، راضیم به رضای خدا و هر جمله ای دیگری که دخالت شما را در امور جاری، گذشته و پیش رو انکار می‌کند.
9-هرگز تصور نکنید برای انجام دادن یا ندادن هرکاری نیاز به دلیل دارید.
10-به خود بقبولانید که هیچ لذتی بالاتر از روزمرگی و تکرار وجود ندارد و با هر فکر و نظری که روزمرگی شما را به هم میزند جهاد و قتال کنید.
11-ترس و محافظه کاری را عامل تصمیم گیریهای خود قرار دهید.
12-شک به خود راه ندهید.
13-بپذیرید که وضع موجود همیشه بهترین وضع ممکن است.
14-بپذیرید که همیشه دیگرانی هستند که فکر کنند و تصمیم بگیرند.
15-بند یک را هرگز فراموش نکنید
+ نوشته شده در  ساعت 5:38 PM  توسط فریاد خاموش