|
ما بی چرا زندگانیم ، به مرگ خود آگاهان...
|
دگرديسي هميشه دردناك است....
كاش پروانه اي در راه باشد...
پ.ن :مي روم توي كاغذهام...
دلتنگ قلم وجوهردان و دفترچه ام...
شب در خود شکستنم بود....
شب بیرحم رفتن تو
شب از پا نشستنم بود....
*پ.ن :بالاخره خبر تو هم رسيد.....
هنوز ماه من تويي....
.... اما من ،بی نام تو
حتی یک لحظه احتمال ندارم
چشمان تو ،
عین الیقین من
قطعیت نگاه تو،
دین من است
من از تو ناگزیرم
من ،بی نام ناگزیر تو ،می میرم
سوم عيد از ماموريت يك ماهه برگشتم تهران....
چهارم عيد صبح زذم بيرون به سفر،سيزذه عيد هم برگشتم با عميقترين خواب تاريخ .
با وجود لطف دوستان و فاميل در خصوص از آدميزاد فراري بودن ،غير اجتماعي بودن و در آخر وحشي بودنمان در اينجاخدمتشان عارضيم كه اي جماعت بز ،بنده تمام قد ...يدم به روابطتان و ايضا بوي لجن عيد و بحث هاي كپك زده و ديدو بازديد هاي از جنس تورو خدا ميوه پوس كنيدتان.
به تحقيق!! اين بهترين عيد عمرم بود،
انقدر قرار نبود خوب و رويايي باشه همه چيز،
والا!!!!!!!!!
پی نوشت:
اجرای دسته جمعی -گروه کساخیل مست هشتاد ونهم زمستان -خلیج فارس -ساحل نايبند-مهتاب شب ۲بامداد
- *فلش بک: پارک قيطريه تابستان ۸۹
.
.
مشت میکوبم
بر در، پنجه میسایم بر پنجرهها،
من دچار خفقانم، خفقان.
من به تنگ آمدهام از همه چیز!
بگذارید هواری بزنم:
- آی!
با شما هستم!
این درها را باز کنید!
من به دنبال فضایی میگردم:
لب بامی، سر کویی، دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم،
آه!
میخواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چارهی درد مرا باید این داد کند
از شما "خفتهی چند"!
چه کسی میآید با من فریاد کند؟
[فریدون مشیری]
زياد نبود كه مي شناختمش... فقط به اندازه چند بار خدا قوت و خسته نباشيد روزانه ...مثل همه آدم هاي اينجا بود... ساده و بي نقاب...ديروز حوالي عصر بود ...اخرين ساعات كار...سر وصدا زياد ...كاري داشت...آمد جلوتر...خيلي نزديك...صورت به صورت... آنقدر كه داد نزنيم...مشكلي بود.... گفت...بنا شد، اول وقت فردا بيايد براي چاره اي...امروز صبح اول وقت كاري رفت زير يك ماشين سنگين...كار به طبيب و دارو نكشيد...رفت ....ديگر نبود... به همين سادگي ....ديدمش وقت بردن، انگار هيچوقت نبوده... خبرش كه آمد... دنيا تيره تار شد و راه نفس تنگ... پشتم لرزيد... با بغضي كه آخر بي صدا گوشه اي تركيد...دلم سوخت، نه براي او كه جست از زندان ...كه بيشتر براي خودم ......امروز ...آنجا...چقدر دلم خواست تمام آدمهاي خودخواه و گم شده و اسير، پاي جنازه آن مرد با من بودند تا مي ديدند آخرمان را... تا خوب خر فهم مي شدند آخر دنيايي كه توش مشغول پاره كردن همديگرند كجاست....تا به جان درك مي كردند... كه چقدر فرصت كوتاه است و سفر جانكاه... شايد كه قدر بدانيم با هم بودنمان را....امروز ...آنجا.....دلم گرفت و باز رفت توي آن كوچه... كوچه آرزوها كه جز ياد و بغض چيزي ندارد انگار .... ...آمدم اينجا با بيصداتربن فريادها گلو پاره كنم :كه آي دنيا!!! من... دستت را بدجور خوانده ام... آمدم بگويم،من خوب مي دانم، با آن مرد... بي آن مرد... بي من... بي تو.... حتي با همه يادها و اي كاش هاي مانده در دل.... با همه كوچه هايي كه دوباره گذشتن ازشان مرد مي خواهد...... زندگي ادامه دارد... زندگي ادامه دارد وقتي زير لب تلخ مي خوانم :
اين راز سر به مهر، در ژرفناي چشمان عاشقم...
اي كاش مي دانستي، اي كاش،
معناي طپش قلبم در حضور بي دريغ خيالت ....
«شمس لنگرودی»
شصت وچهار زمستان
در
كنار جوي
من
نشسته
آب
در رفتار
در
تمام هفته
خسته
انتظار
جمعه را دارم
در
تمام جمعه
باز
از فرط تنهايي
انتظار
شنبه است و كار
من
نشسته
آب
در رفتار
نه !
کاري به کار عشق ندارم
من هيچ چيز و هيچ کسي را
ديگر
در اين زمانه دوست ندارم
انگار
اين روزگار چشم ندارد من و
تو را
يک روز
خوشحال و بي ملال ببيند
زيرا
هر چيز و هر کسي را
که دوست تر بداري
حتي اگر که يک نخ سيگار
يا زهرمار باشد …
از تو دريغ مي کند
پس من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار ، ديگر
کاري به کار من نداشته باشد
اين شعر تازه را هم
ناگفته مي گذارم …
تا روزگار بو نبرد …
گفتم که
کاري به کار عشق ندارم
قيصر امين پور
از زمان برای بخشش استفاده کن، این (زندگی) روز بسیار کوتاهی است برای خودخواه بودن...
Louisa May Alcott
دوردست ها
در فراسو
در بطن تابش خورشید
والاترین الهامات من مأوا یافته اند
شاید نتوانم به انتها دست یابم
ولی می توانم جستجوگر آنها باشم
و ... آنها را به نظاره بنشینم
باورشان کنم و بکوشم
مقصدی را که رهنمودند پی گیرم....
آنروز ما بوديم ،گرم ِ گرم ِ ،حتي با آن هواي ـ سرد ـ سوز ْ برف ...
امروز نابوديم،بي آن هواي ـ سرد ـ سوز ْ برف ...
حالا نه من مانده، نه تو ،نه ما ،فقط سوز،سوز ديگرست...
ببين ، بين واقعيت و خيال چقددددددر فاصلست.
انگار همين ديروز بود.
پانزده اسفند هشتاد ونه
سي وهشت زمستان
به خوابم نيا....
به خوابم نيا....
سی و پتجم زمستان
|
ستم از کسی ست بر من که ضرورتست بردن/نه قرار زخم خوردن، نه مجال آه دارم نه فراغت نشستن، نه شکیب رخت بستن/نه مقام ایستادن، نه گریزگاه دارم /نه اگر همینشینم نظری کُند به رحمت/نه اگر همیگریزم دگری پناه دارم... سعدی(غزلیات) |
|
|
|
بیست وهشت زمستان هشتادونه |
||
خنک آن قمار بازي که بباخت هرچه بودش/ و نماند هيچش الا هوس قمار ديگر
غصه اي نيست ،باران كه ببارد تو هم خيس مي شوي
غصه اي نيست ....
دهم-زمستان-هشتادونه
.
.
.